رقصی چنین میانۀ میدان
قند...
دل شب است و تو خوابیدی...، قرار گذاشتی یک ساعت زودتر بخوابی...این قند لعنتی چند هفته ای است بلای جانم شده است؛ مدام با خودم میگویم الان وقتش نیست. از عوارض بعدی اش میترسم. میترسم که زندگی مان را ناخوش کند...آدم شجاعی نیستم، آدم بیخیالی هم نیستم. با این همه تنها ترسم از این ماجرا- لااقل آن قدرش که بر من آشکار شده است- ترس از خدشه دار کردن زندگی مان است. نه رژیم و نخوردن، نه بدِ بدِ بیماری که مرگ است و نه ترس از نماندن تو بر من احاطه ندارد؛ راستش ف
برچسب:
نویسنده: باربد رضاپور
تاريخ: چهارشنبه
25 شهريور
1405 ساعت: 18:15